دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری:

همیشه بی خبر از حال خویشتنم


این قطعه شعر را از اشعار محمد علی بهمنی انتخاب کردم

و تو اتفاق افتادی         (به مناسبت هشتم ماه رجب میلاد حضرت علی اصغر علیه السلام)

... و پلک گشودی دنیایی را که برایت کوچک بود

خدا تو را برای تاریخ مقدّر کرد تا چیزی را به ادراک برسیم

خورشید چشمانت را به زمین تاباند

تا دنیا را از دریچه نگاه نافذ تو ببینیم

چه تقدیری داشتی، طفل آفتاب!

درست لحظه ای آمدی که:

زمین در تیر رس نگاه سرد زمستان بود،

و در اسارت شیطان.

درست یک گام مانده به آغاز فراخوان بزرگ عشق و حماسه، آمدی؛

لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود.

... و تو هم به ضیافت عشق رفتی.

«قنداقه ات» را «اِحرام» خویش کردی و راهی «خانه دوست» شدی

به نیمه های حجّت که رسیدی

تقدیر این شد که پدر

حج نیمه تمامش را در کربلا کامل کند

بسیاری، حسین علیه السلام را که «باطن کعبه» بود، رها کردند و مسافر کربلا نشدند

اما تو ـ که از قبیله عشقی ـ

پشت به قبله قبیله نکردی

تا در «کربلا»، «حاجی» شوی

«شش ماه» برایت کافی بود

تا «کربلا»یی شوی

«شش ماه» کافی بود

تا از بند «ناسوت» برهی

ـ اگرچه آن «شش ماه» هم زمینی نبودی ـ

با یک حنجره «شش ماهه»

همه تاریخ را تکان دادی

با یک قلب «شش ماهه»

به تقدیر آسمانی خویش دل سپردی

یک گام «شش ماهه» برداشتی

تا به «ملکوت» رسیدی

«علی اصغر» بودی،

اما دلت بزرگ بود

گام هایت بلند بود ـ برای عروج به ملکوت ـ

خدا خواست تو بیایی

ـ درست، لحظه ای که تاریخ، در آستانه یک اتفاق سرخ بود ـ

و تو اتفاق افتادی

نگاه سبزت را روانه چشم اندازی سرخ کردی

و چشم به راه یک روز ماندی؛

روزی که قنداقه امروز و «لباس احرام» فردایت

بوی «شهادت» بگیرد


'سید علی حسینی'

منبع

شب آرزوها

بر زمینی که امشب آسمانیست،
باز می کنم سجاده عاشقی ام را...

پر از هوای دل تنگی ...

رو به سوی مهربانترین ...

شب آرزوهاست...

می خواهم امشب شماره کنم آرزوهایم را...

ای کاش آسمان باران می بارید...

قلب من که بارانیست...

و قطره قطره ی بارانِ چشمانم، آرزوییست...

بر قطره ای می نویسم سلامتی خانواده ام را، دوستانم را...

دیگری به امید عاقبتی خوش از چشمانم جاری می شود...

با قطره ای همراه می کنم ذکر امن یجیب را...

72 قطره اشکم را همراه با غربت تنهایی هایم در کنج قلبم به یادگار نگه می دارم تا به وقت رستاخیز نشان دلدادگی ام باشد...

نشان عاشقی ام...

شب آرزوهاست...

در میان رنگارنگ آرزوهایم، گمشده ای دیرین دارم...

آرزویی فراموش شده...

" خودم "

امشب حالا دیگر خود منم یک آرزو ..........

خدایا نگاهم کن...

الهی می شنوی فریاد دلم را که همراه آوای بال ملائک تا عرش تو بالا می آید و آرزوی بخشش دارد؟

لحظه لحظه ی وجودم آرزوست...

خدایا باران قلبم تمامی ندارد...

می دانم محبت تو را هم پایانی نیست...

آخرین آرزویم!

نه، اولین آرزویم!

و یا شاید تنها آرزویم...

خدایا همه را فراموش کن!

تنها یک آرزو...

اللهم عجل لولیک الفرج



منبع

اشکهای عاشورایی


مختار می سوزد تا تشنه شود، مختار می سوزد تا بر انگیخته شود، مختار می سوزد تا پاک شود .
عاشورا آتشیست همیشه جاودان
و مختارنامه باعث شد تا گرمای دوباره این آتش را با همه وجودم حس کنم تا بسوزم ........ از درون بسوزم
بسوزم تا تشنه معرفت حسین (علیه السلام) بشم و با دیدن مختارنامه بدانم

دانسته هایم از امام شهیدم حتی به اندازه ذره ای هم نیست تا بدانم که نمی دانم
بسوزم تا آتش اشکهای عاشورایی پاک کند قلبم را از هر سیاهی
تا شاید نور این آتش راهگشای راه تاریک زندگیم بشود
بسوزم تا خاکستر شوم و نابود کنم ندانسته هایم را ، ترس هایم را

و برانگیخته شوم مختارگونه .

لبه پرتگاه زندگی

وقتی دیدی یه نفر لبه پرتگاه زندگی ایستاده هولش بده!!!!!!!!!!!

این جمله عجیب را از یه خانمی شنیدم  ، نمیدونم کی بود..........

نمی دونم چرا این جمله را گفت...............

اما همون لحظه جمله دیگه ای به ذهنم رسید:

"اگه بنده ای لبه پرتگاه زندگی باشه .خدا ، یا دستشو میگیره .........یا بهش پرواز کردن یاد میده"

پس خدایا اگه یه روزی رسیدم به ته خط ، رسیدم اونجایی که پشت سر سیاهی گناهانم بود و جلوی پام ورطه نابودی و نیستی ، خدا جونم ای پناه بی کسان ، دستمو بگیر ، تنهام نذار که تو اولین و آخرین امید منی.......

یا بهم پرواز کردن یاد بده ، یادم بده چطوری پرواز کنم تو آسمون بندگیت

چطوری پرواز کنم با بال و پر شکسته

قاصدک

قاصدکی آرام جای گرفت در لابه لای هوای عاشقی دستهایم

در گوشش به آهستگی نجوا کردم تا سوار بر نوازش نسیم

برساند غربت لحظه هایم را به حضرت دوست

فاطمه فاطمه است

خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست

خواستم بگویم فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه ، نیست

فاطمه فاطمه است

دکتر شریعتی

گمشده خاطرات کودکی

دلم می خواهد از جنگ بنویسم ، ذهنم یاری نمی دهد

چیزی ندارم برای نوشتن

در اوج بمباران شهرمان به دنیا آمدم، سه ساله بودم که جنگ تمام شد

و برای من فقط غباری از خاطرات دیگران باقی ماند

دیگرانی که سکوت کردند

می گویند جنگ همه را نابود می کند فقط قهرمانها و جاسوسها باقی می مانند

درجنگ ما قهرمانها فراموش شدند

و این فراموشی یعنی نابودی

فقط نامی از قهرمانانمان باقی مانده برای اتوبانها و کوچه ها و بن بست ها و.....

........و گلستان شهدا

آنجا که به خاک سپردیم نهایت ابثار و فداکاری و عشق را.....

گمشده خاطرات نادیده کودکی من هم انجاست

دایی شهیدم

با چشمانی پر از انتظار ، پر از عاشقی

و غمگین ........

ومن فقط می توانم بگویم شرمنده ام.........